|
|
|
|
|
می تواند همه جا وطنت باشد ........ |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه سی ام فروردین 1391ساعت 8:4 توسط نازنین
|
|
||
|
|
|
|
|
می روم دل کندنی در کار نیست زندگی چیزی بجز تکرار نیست می روم یاد تو را هم می برم زندگی را من به جانم می خرم |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه سی ام فروردین 1391ساعت 8:3 توسط نازنین
|
|
||
|
|
|
|
|
همه خودخواهی های من ! می خواهم آسوده باشم. پس خدا نگهدار. بی که بفهمی حتی. |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه سی ام فروردین 1391ساعت 8:3 توسط نازنین
|
|
||
|
|
|
|
|
هرگز وجود حاضر غایب شنیده ای من در میان جمع و دلم جای دیگر است خیلی زیاد تنهام. |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه سی ام فروردین 1391ساعت 8:2 توسط نازنین
|
|
||
|
|
|
|
|
دیگر نباید نوشت. فهمیده ام. باید خیلی پیش از این رها می کردم نوشتن را. خودم را. |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه سی ام فروردین 1391ساعت 8:2 توسط نازنین
|
|
||
|
|
|
|
|
بدی اش می دانی چیست ؟ رها که بشوی از آدم ها ، روی پای خودت که باشی ، بلوغ که ریشه بدواند درون وجودت ، بی پناه تر می شوی از قبل. پناه که نداشته باشی ، ای وای. دستت به هیچ جا بند نیست ، نمی شود......... بی پناه که باشی قوی می شوی. آنقدری که تاب می آوری این همه را. که توی بی پناه ، پناه می شوی برای آدم ها. خنده دار نیست ؟ |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه سی ام فروردین 1391ساعت 8:1 توسط نازنین
|
|
||
|
|
|
|
|
کنارم هستی. و من آرامم ؛ امن. کنارم هستی و گذاشته ام بروی. |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه سی ام فروردین 1391ساعت 8:1 توسط نازنین
|
|
||
|
|
|
|
|
آدم های زندگی من ماهی اند. نمی توانی دست بگیریشان. می لغزند و سر می خورند بین انگشتان کشیده ات. آدم های زندگی من را باید با همه ی عشقی که داری، بگذاری بروند. برگردند به همان چشمه ، رودخانه ، دریاچه ، دریا ، اقیانوس. آدم های زندگی من هیچ وقت یکجا دور هم جمع نمی شوند. هیچ وقت نمی توانی دلت را به بودنشان خوش کنی. نمی آیند هرگز. می آیند هم ، مثل ماهی فقط برای چند لحظه می توانی نگهشان داری پیش خودت. لیز می خورند و می روند...... زندگی من یعنی نبودن آنهایی که باید باشند ، نیامدن و نماندنشان بی که دلشوره ی رفتن زود هنگامشان مثل خوره به جانت بیفتد. همه ی درد من این روزها همین بود. همینست. دلیل اشک هایم را می دانم حالا. و همین آرامم می کند. آرام. |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه سی ام فروردین 1391ساعت 8:0 توسط نازنین
|
|
||
|
|
|
|
|
بلوغ در من ریشه می دواند. زنانگی ام شکل می گیرد. گیسوان مشکی ام به همان پیچ و تاب داری است که زندگی. برق یک جفت چشم شیطنت آمیز خمار. و من سرمست.... تمام هستی در جان من.... |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه سی ام فروردین 1391ساعت 7:59 توسط نازنین
|
|
||
|
|
|
|
|
صحنه های فیلم ، رفت و آمد بازیگرها ، دیالوگ ها ، خنده ها ، سکوت ها ، جزئیات داستان ............. و من همه اش حواسم ، نگاهم به آن پنجره است. به برفی که می بارد مثل پنبه. به سفیدی مطلق. به دختر جوانی که بی چتر و سرپناه سرش را بالا گرفته ، صورتش رو به آسمان ، نگاهش خیره به آن بالاترین نقطه ای که می شود دید. قشنگی اش می دانی چیست ؟ اینکه آن بالا را که نگاه می کنی ، هیچ انتهایی نیست. هیچ بالاترینی. زمزمه ی مبهم دیالوگ ها ....... و من که همه اش حواسم به آن پنجره است. به کریستال های برف. به همه ی هستی که یکباره ریخته شده درون وجودم. به منی که پایین آمدن کریستال های برفی برای همیشه خوشبخت بودنم کافی ست ! |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه سی ام فروردین 1391ساعت 7:59 توسط نازنین
|
|
||